تلفن که زنگ زد از جا پریدم و گوشی رو که از شب قبل روی میز کنار تخت بود لبخند زنان قاپیدم. اما همین که خواستم دگمهء سبز رنگ رو فشار بدم چشمم به اسمی افتاد که روی صفحهء کوچک گوشی زینگ زینگ می کرد. هشت ماه از آخرین باری که گوشی ام رنگ این اسم رو به خودش می دید می گذشت. اسمی که مرده بود. تمام شده بود... حالا چه شده بود که باز صدای این زبون بسته رو در آورده بود سوالی بود که بوی آشوب میداد... گوشی همچنان بد صدا زینگ زینگی کرد و بعد خاموش شد و چند ثانیه بعد بوقی ممتد...
چه صدای نازک و مسخره ای پیدا کرده بودی. کاش قبل از اونکه دگمهء قرمز رنگ گوشی ات را فشار بدی یک بار به صدات گوش کرده بودی. صدات و گوش کرده بودی و دگمهء حذف پیغام رو انتخاب کرده بودی و می گذاشتی خاطره ای خوش بمونی. صدات و گوش کرده بودی و دگمهء حذف پیغام رو انتخاب کرده بودی و می گذاشتی طنین صدات در خاطرم مهربون و صمیمی بمونه... نه این صدای بی رحم خودخواه که به طرز مضحکی می لرزید. راستی چه خوب شد که خودت را معرفی کردی! حق داشتی فکر کنی شاید نشناسمت... تو امروز خیلی کوچک و درمانده شده بودی و من دلم برای تو و کوچکی دنیایت سوخت. من دلم برای چنگ و دندان زدنت برای آیندهء خیالی ای که نشستن روزمرهء دخترکی کنج اتاقش صدات رو لرزون کرده بود و روزت رو پریشون خیلی سوخت. دلم سوخت و خیلی دلم می خواست صدات و گوش کرده بودی و دگمهء حذف پیغام رو انتخاب کرده بودی و می گذاشتی همونی باشی که به دروغ بودی... اما افسوس
با وسواسِ خاصی که مبادا روشنایی پشتِ پنجره بپاشه تو چشمام از لای پلکهام نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت ۱۲:۴۵... همهء عضلاتِ پام درد می کنه و از اینکه روزم از نیمه شروع می شه تماماً کج خلقم... البته هیچ چیزِ فرح بخشی بیرون این اتاق منتظرم نیست که بخوام به خاطرش جای گرم و نرمم رو ترک کنم... یادم می یاد سال ها پیش که باید هر روز صبح خروس خوان از خواب بیدار می شدم واسه اینکه سختی این کار کم بشه واسه خودم دلخوشی ها و شاید بهونه هایی درست کرده بودم که من و از زیرِ پتو می کشید بیرون. اونجوری کارِ بابا هم آسون شده بود چون برخلافِ خواهرم کبی که هی دوست داشت بخوابِ و بابا باید یه ربع ساعتی بی وقفه صداش می کرد من با اولین زیبک از رختخواب می پریدم بیرون... و چه خوب یادم هست صدای تقویم تاریخ رو که هی مدام و پشتِ سرِ هم از اینکه سال ها پیش در چنین روزی چی شد خبر می داد... و بوی نونِ گرم و حتی صدای خرش خرششون وقتی که مامان اونا رو تا می کرد و می ذاشت توی نون دون...
چه احساسِ سنگینی بود گذر از پشتِ دری که سال ها وقتی بهش می رسیدی دگمهء زنگ و فشار می دادی و می رفتی تو، قاطی همهء اون هیاهو و شلوغی و حالا هر قدر قدم هات و کشدار برمی داری بازم اونقدری طول نمی کشه که بتونی دلِ سیر از پشتِ دیوار، خونه رو نیگا کنی. همونی که یه شب میون همهمه و سردرگمی باهاش راضی به وداع شدی به هوای همین روزی که بر میگردی... و حالا تو برگشتی و سهمت از این خونه تنها ثانیه های یک عبور مونده و همین... ...
امروز اومدم خونه جدید. بالاخره بعد از دو هفته دربه دری یه جای دنج پیدا کردم. همخونم هم یه دختر آمریکاییِ که فکر کنم حداکثر ۲۰ سالش باشه. کلاً یکی از دغدغه هام حل شد...
کجاست بگو؟ اون که برات می مرده کو؟ اونکه قسم می خورده که دوست داره اما به جاش با یه قسم هر چی که داشتی برده کو؟
پانوشت: دلم واسه داداشی تنگ شده خیلی... کاش بازم می شد با هم این و گوش کنیم و هی بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم...!
یه روزی میشه که برگشتم ولی انگار هنوز در سفر باشم، همه چیز این دور و اطراف واسم تازگی داره. دلم واسه الما و خونمون تنگ شده اما افسوس که دیگه اونجا خونهء من نیست. همون وقتی که می رفتم ایران همهء اسباب و وسایلم و جمع کردم و از اونجا رفتم. نبودن آدمایی که می شناختمشون بد جوری دلتنگم کرده.
دیشب ساعت ۸ بود که بعد از چندین ساعت رانندگی توی جاده های تاریک و پر پیچ و خم کوهستانی رسیدیم شیراز. مسیری که روزی یادآور خاطرات شیرین کودکی بود سرتاسر غمگین و عبوس، بغضی کهنه رو دوباره زنده می کرد. توی اون تاریکی ترسناک که حتی سفیدی برف های کنار جاده رو هم به زور می شد دید مرور روزهای گذشته بد جوری دلم رو می چلوند. خاطراتی مه آلود که حالا همه جور دیگه ای معنی پیدا می کردند. شاید هم یه جور آشفتگی بود از اون همه فریبی که به خودم دادم... ...
امروز صبح برف کمی بارید. قشنگ بود. از آخرین باری که بارش برف رو دیده بودم سال ها می گذشت. کمی هم فیلم گرفتم برای روزهای آینده. هنوز نرفته از تماشای فیلم هایی که در این چند وقت گرفتم کلی دلم تنگ می شه. وای به روزی که بر می گردم به شهری که هیچ کس منتظرم نیست!
ناییاد، دختر کبی که فقط عکسش رو دیده بودم، خیلی بانمک، شیطون، خرابکار، باهوش و دوست داشتنیِ. عاشقش شدم. هر کاری هم من می کنم اونم می خواد انجام بده. از لنز زدن و آرایش کردن گرفته تا خونه تمیز کردن و کارای دیگه. علاقه خاصی هم به کیف من داره و مدام اونا بر می داره و هر آنچه اون تو هست رو می ریزه بیرون. وقتی هم دستگیر شد تند تند یه چند تا چیز می ریزه اون تو و کیف و میندازه رو شونش می گه خداپز... لپ تاپم و که دیگه نگو. من اشتباه کردم یه چند تا از فیلم های خودش و واسش پخش کردم. حالا راه میره می گه خاله آنگ (آهنگ). بدتر اینکه دگمه خاموش رو کشف کرده و هی روشن خاموشش می کنه...
هوای ابری و سرد آمستردام من و به یاد سیاتل می اندازه که حالا حسابی ازش دور شدم. نصفِ بیشتر این سفر طولانی و پشتِ سر گذاشتم و تا چند ساعتِ دیگه راهی تهران می شم. احساسِ عجیبی دارم. یه جور هیجان همراه با دلتنگی! دلتنگ از حقیقتی که حالا تقریباً بعد از ۴ سال باید باهاش روبرو بشم. نمی دونم... حسِ غریبی یه...
امروز از Macys یک شال حریر با رگه های آبی رنگ خریدم. از همون هایی که هر وقت از کنارشون رد می شدم با خودم می گفتم، خواستم برم ایران یه دونه ازشون می خرم. آره! همش ۵ روزِ دیگه مونده... ... از وقتی رسیدم خونه بیش از ۱۰ بار این روسری و سرم کردم و هی جلوی آینه ژست گرفتم... حالا خیالم راحتِ که مجبور نیستم وقتی رسیدم ایران لباس بپیچم دورِ سرم. نمی دونم این فکر از کجا سر و کله اش پیدا شد اما یه لحظه دست از سرم برنمی داشت. این فکر که من روسری ام رو اشتباهی تو ساک میذارم و تحویل بار میدم. انوقت موقع پیاده شدن چون چیزی ندارم سرم کنم از لباس های توی ساک دستی ام یکی رو می پیچم دورِ سرم
. فکر کنم خیلی دیدنی می شدم...
۵ روزِ دیگه دارم میرم و هنوز یه عالمه کار دارم. وقتی بهش فکر می کنم دلم درد میگیره! یه هیجان و دلشورهء عجیبی هم پیدا کردم که همش دوست دارم بخوابم و این حال و نداشته باشم. نمی دونم همهء اونایی که بعد از یه مدتِ طولانی میرن ایران اینجوری می شن؟ به کبی می گم احساس می کنم ایران و همهء خاطره هاش توی خواب بوده. می گه یه هفته بمونی فکر می کنی آمریکا و اون آدما همه خواب و خیال بودن
.


