با وسواسِ خاصی که مبادا روشنایی پشتِ پنجره بپاشه تو چشمام از لای پلکهام نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت ۱۲:۴۵... همهء عضلاتِ پام درد می کنه و از اینکه روزم از نیمه شروع می شه تماماً کج خلقم... البته هیچ چیزِ فرح بخشی بیرون این اتاق منتظرم نیست که بخوام به خاطرش جای گرم و نرمم رو ترک کنم... یادم می یاد سال ها پیش که باید هر روز صبح خروس خوان از خواب بیدار می شدم واسه اینکه سختی این کار کم بشه واسه خودم دلخوشی ها و شاید بهونه هایی درست کرده بودم که من و از زیرِ پتو می کشید بیرون. اونجوری کارِ بابا هم آسون شده بود چون برخلافِ خواهرم کبی که هی دوست داشت بخوابِ و بابا باید یه ربع ساعتی بی وقفه صداش می کرد من با اولین زیبک از رختخواب می پریدم بیرون... و چه خوب یادم هست صدای تقویم تاریخ رو که هی مدام و پشتِ سرِ هم از اینکه سال ها پیش در چنین روزی چی شد خبر می داد... و بوی نونِ گرم و حتی صدای خرش خرششون وقتی که مامان اونا رو تا می کرد و می ذاشت توی نون دون...
چه احساسِ سنگینی بود گذر از پشتِ دری که سال ها وقتی بهش می رسیدی دگمهء زنگ و فشار می دادی و می رفتی تو، قاطی همهء اون هیاهو و شلوغی و حالا هر قدر قدم هات و کشدار برمی داری بازم اونقدری طول نمی کشه که بتونی دلِ سیر از پشتِ دیوار، خونه رو نیگا کنی. همونی که یه شب میون همهمه و سردرگمی باهاش راضی به وداع شدی به هوای همین روزی که بر میگردی... و حالا تو برگشتی و سهمت از این خونه تنها ثانیه های یک عبور مونده و همین... ...



